|
من در اين نقطه ي دور، در بلا تكليفي، در كش و قوس حياتي جانكاه ... به افق چشم بدوزم تا كي؟ سالها آمد و رفت، بارها من ديدم كوچ مرغان غزل خوان چمن، سفر چلچله ها، كوچ برف از دل كوهسار بلند، كوچ هر فصل را ... ليك ياد تو از دل نرود، تو نخواهي آمد، رفتنت را به خدا آمدني نيست دگر ... بي ثمر منتظر معجزه ام! بي ثمر، ديده بر اين راه كبود، به افق چشم بدوزم تا كي؟؟؟ + نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388 12:40 توسط احمد |
حریق خزان بود... همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرد درختان همه دود پیچان به تاراج باد و برگی که می سوخت، میریخت، می مرد و جامی سزاوار چندین هزار نفرین که بر سنگ می خورد من از جنگل شعله ها می گذشتم غبار غروب به روی درختان فرو می نشست و باد غریب، عبوس از بر شاخه ها می گذشت و سر در پی برگ ها می گذاشت... فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد و برگی که دشنام می داد و برگی که پیغام گنگی به لب داشت لبریز می کرد، و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت... نگاهی که نفرین به پاییز می کرد... حریق خزان بود، من از جنگل شعله ها می گذشتم، همه هستی ام جنگلی شعله ور بود که توفان بی رحم اندوه به هر سو که می خواست می تاخت، می کوفت، می زد، به تاراج می برد و جانی که چون برگ می سوخت، می ریخت، می مرد و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد... شب از جنگل شعله ها می گذشت حریق خزان بود و تاراج باد من آهسته در دود شب رو نهفتم و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم مسوز این چنین گرم در خود، مسوز مپیچ این چنین تلخ بر خود، مپیچ که گر دست بیداد تقدیر کور تو را می دواند به دنبال باد مرا می دواند به دنبال هیچ ... + نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 17:33 توسط احمد |
کفشهایم کو ؟ چه کسی بود صدا زد سهراب؟ آشنا بود صدا، مثل هوا با تن برگ ... بوی هجرت می آید، بالش من پُر آواز پر چلچله هاست. باید امشب بروم ... من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود، کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد، هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت، باید امشب بروم ... باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست، رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند ... یک نفر باز صدا زد سهراب!
کفشهایم کو ؟
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 10:53 توسط احمد |
حميد مصدق خرداد 1343 جواب فروغ فرخزاد به حميد مصدق: + نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 16:18 توسط احمد |
ميعادگاه قافله آرزو كجاست ؟ هان اي دل هميشه مسافر، بگو كجاست ؟ اينك وراي گريه يكريز ابرها لبخندهاي اين افق اخم رو كجاست ؟ دلگيرم از حقارت دنياي اين چنين انديشه اي فراتر از اين چارسو كجاست ؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 14:39 توسط احمد |
اي كاش حلاوت ياد تو، مرا از ناخالصي هاي وجودم (مثل: غرور، خودخواهي و ...) جدا كند و اي كاش بتوانم به همه ي دنيا بگويم كه تو زيباترين حقيقتي هستي كه مي توان به آن رسيد. وجود نا متناهي تو در هر طيفي پيداست و آنچه ملكول هاي هستي را به هم پيوند مي دهد، تنها عشق پيوستن به توست. اي نور جاويد و اي منبع اميد، مرا از عشق پيوستن به خودت هيچگاه بي نياز مكن. + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 14:25 توسط احمد |
گرفتار آن دردم که تو دوای آنی! در آرزوی آن سوزم که تو سزاوار انجام آنی! بنده ی آن ثنایم که تو سزای آنی! من از تو چه دانم! تو دانی! تو آنی که خود گفتی! و چنان که گفتی، آنی! در هجر تو کار بی نظام است مرا شیرین همه تلخ و پخته خام است مرا در عالم اگر هزار کام است مرا بی نام تو سر به سر حرام است مرا + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 16:21 توسط احمد |
تو از اين قلب خاموش و پر از دردم چه می دانی ؟ تمام هستی ام در بند چشمان سیاهت بود شبانه دیو تاریکی مرا در کام خود بلعید مرا بیرون کن از رویا و آزادم کن از وحشت نه بيدارم، نه هشيارم، کجايم من ؟ نمی دانم تو رفتی با خودت بردی بهار قصه هايم را وجود من مه آلود فضای پاک تقدیر است + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 20:54 توسط احمد |
|
| ||||||