تبليغاتX
اشکها و لبخندهای زندگی

اشکها و لبخندهای زندگی

 

کفشهایم کو ؟

چه کسی بود صدا زد سهراب؟

آشنا بود صدا،

            مثل هوا با تن برگ ...

بوی هجرت می آید،

بالش من پُر آواز پر چلچله هاست.

باید امشب بروم ...

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم!

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود،

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد،

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت،

باید امشب بروم ...

باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم و

به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند ...

یک نفر باز صدا زد سهراب!

 

کفشهایم کو ؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 10:53 توسط احمد |


 حميد مصدق خرداد 1343

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت...

 

جواب فروغ فرخزاد به حميد مصدق:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 16:18 توسط احمد |


 

ميعادگاه قافله آرزو كجاست ؟

هان اي دل هميشه مسافر، بگو كجاست ؟

اينك وراي گريه يكريز ابرها

لبخندهاي اين افق اخم رو كجاست ؟

دلگيرم از حقارت دنياي اين چنين

انديشه اي فراتر از اين چارسو كجاست ؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 14:39 توسط احمد |


 

اي كاش حلاوت ياد تو، مرا از ناخالصي هاي وجودم

(مثل: غرور، خودخواهي و ...) جدا كند و

اي كاش بتوانم به همه ي دنيا بگويم كه

تو زيباترين حقيقتي هستي كه مي توان به آن رسيد.

وجود نا متناهي تو در هر طيفي پيداست

و آنچه ملكول هاي هستي را به هم پيوند مي دهد،

تنها عشق پيوستن به توست.

اي نور جاويد و اي منبع اميد،

مرا از عشق پيوستن به خودت هيچگاه بي نياز مكن.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 14:25 توسط احمد |


 

گرفتار آن دردم که تو دوای آنی!

در آرزوی آن سوزم که تو سزاوار انجام آنی!

بنده ی آن ثنایم که تو سزای آنی!

من از تو چه دانم! تو دانی! تو آنی که خود گفتی! و چنان که گفتی، آنی!

 

در هجر تو کار بی نظام است مرا

            شیرین همه تلخ و پخته خام است مرا

                                   در عالم اگر هزار کام است مرا

                                              بی نام تو سر به سر حرام است مرا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 16:21 توسط احمد |


 

تو از اين قلب خاموش و پر از دردم چه می دانی ؟
هم از ناگفتني های دل تنگم چه می دانی ؟

تمام هستی ام در بند چشمان سیاهت بود
بگو از این جدایی و غم و ماتم چه می دانی ؟

شبانه دیو تاریکی مرا در کام خود بلعید
ازاین رویای تنهایی که بیزارم چه می دانی ؟

مرا بیرون کن از رویا و آزادم  کن از وحشت
اسیر روز و شبهایم، ز فردایم چه می دانی ؟

نه بيدارم، نه هشيارم، کجايم من ؟ نمی دانم
صدايم کرده اين غوغا، پريشانم چه می دانی ؟

تو رفتی با خودت بردی بهار قصه هايم را
جوابی ده از اين بيچارگي هايم چه ميدانی ؟

وجود من مه آلود فضای پاک تقدیر است
بیا بگشا مرا از خستگی هایم  چه می دانی ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 20:54 توسط احمد |


 

مباد کس چون من خسته مبتلای فراق

که عمر من همه بگذشت در بلای فراق

                                     غریب و عاشق و بیدل، فقیر و سرگردان

                                     کشیده محنت ایّام و دردهای فراق

اگر به دست من افتد، فراق را بکشم

به آب دیده دهم باز خونبهای فراق

                                    کجا روم، چه کنم، حال دل که را گویم

                                    که داد من بستاند، دهد جزای فراق

ز درد هجر و فراقم دمی خلاصی نیست

خدایا، بستان داد و ده جزای فراق

                                   فراق را به فراق تو مبتلا سازم...

                                  چنان که خون بچکانم ز دیده های فراق

من از کجا و فراق از کجا و غم ز کجا

مگر که زاد مرا مادر از برای فراق

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 10:15 توسط احمد |


 

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوقی درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چون برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی طوفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 12:56 توسط احمد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

از آن رو نریزد سرشکم زچشم
که در قطره هایش خدا دیده ام

برو صاف شو تا خدا بین شوی
ببین من خدا را کجا دیده ام


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386


آرشیو موضوعی

ادبی
علمی


پیوندها

خیال که خیس نمی شود
غریبه ی آشنا
عشق از جنس بلور
هنوزم سالاری
سارویه
نجوم از صفر تا بی نهایت
وب نوشته های حمید رضا معظمی
عرفان
دنیای رنگارنگ
عشق قرمز
نم نم بارون
رد پاي دلتنگي
نگاه خورشيد
بارون احساس
دوستان كوچولو
دردووونه
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin






Powered by WebGozar