|
کفشهایم کو ؟ چه کسی بود صدا زد سهراب؟ آشنا بود صدا، مثل هوا با تن برگ ... بوی هجرت می آید، بالش من پُر آواز پر چلچله هاست. باید امشب بروم ... من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود، کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد، هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت، باید امشب بروم ... باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست، رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند ... یک نفر باز صدا زد سهراب!
کفشهایم کو ؟
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 10:53 توسط احمد |
حميد مصدق خرداد 1343 جواب فروغ فرخزاد به حميد مصدق: + نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 16:18 توسط احمد |
ميعادگاه قافله آرزو كجاست ؟ هان اي دل هميشه مسافر، بگو كجاست ؟ اينك وراي گريه يكريز ابرها لبخندهاي اين افق اخم رو كجاست ؟ دلگيرم از حقارت دنياي اين چنين انديشه اي فراتر از اين چارسو كجاست ؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 14:39 توسط احمد |
اي كاش حلاوت ياد تو، مرا از ناخالصي هاي وجودم (مثل: غرور، خودخواهي و ...) جدا كند و اي كاش بتوانم به همه ي دنيا بگويم كه تو زيباترين حقيقتي هستي كه مي توان به آن رسيد. وجود نا متناهي تو در هر طيفي پيداست و آنچه ملكول هاي هستي را به هم پيوند مي دهد، تنها عشق پيوستن به توست. اي نور جاويد و اي منبع اميد، مرا از عشق پيوستن به خودت هيچگاه بي نياز مكن. + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 14:25 توسط احمد |
گرفتار آن دردم که تو دوای آنی! در آرزوی آن سوزم که تو سزاوار انجام آنی! بنده ی آن ثنایم که تو سزای آنی! من از تو چه دانم! تو دانی! تو آنی که خود گفتی! و چنان که گفتی، آنی! در هجر تو کار بی نظام است مرا شیرین همه تلخ و پخته خام است مرا در عالم اگر هزار کام است مرا بی نام تو سر به سر حرام است مرا + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 16:21 توسط احمد |
تو از اين قلب خاموش و پر از دردم چه می دانی ؟ تمام هستی ام در بند چشمان سیاهت بود شبانه دیو تاریکی مرا در کام خود بلعید مرا بیرون کن از رویا و آزادم کن از وحشت نه بيدارم، نه هشيارم، کجايم من ؟ نمی دانم تو رفتی با خودت بردی بهار قصه هايم را وجود من مه آلود فضای پاک تقدیر است + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 20:54 توسط احمد |
مباد کس چون من خسته مبتلای فراق که عمر من همه بگذشت در بلای فراق غریب و عاشق و بیدل، فقیر و سرگردان کشیده محنت ایّام و دردهای فراق اگر به دست من افتد، فراق را بکشم به آب دیده دهم باز خونبهای فراق کجا روم، چه کنم، حال دل که را گویم که داد من بستاند، دهد جزای فراق ز درد هجر و فراقم دمی خلاصی نیست خدایا، بستان داد و ده جزای فراق فراق را به فراق تو مبتلا سازم... چنان که خون بچکانم ز دیده های فراق من از کجا و فراق از کجا و غم ز کجا مگر که زاد مرا مادر از برای فراق + نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 10:15 توسط احمد |
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوقی درین جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چون برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گریه ی طوفانی ام اندیشه نکرد چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت + نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 12:56 توسط احمد |
|
| ||||||